تبليغاتX
دل شکسته

جدیدترین کد آهنگ

دل شکسته
این داستان غم انگیز همچنان باقیست.............

تنهاوغریب

این وبلاگ با تمام احساس ساخته شده است امیدوارم که از دیدنش لذت ببرید و هیچ وقت غم به دلتون راه نیابد...

» مرداد 1388
» خرداد 1388
» اسفند 1387
» آبان 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» تفاوت عاشق بودن ودوست داشتن
» فراموش شده
»
»
»
»
»
»
»
»

تفاوت عاشق بودن ودوست داشتن دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388

خداوندا هر آنکه دوست می داری به او طعم عشق را بچشان و
هر آنکه دوست تر میداری به او طعم دوست داشتن را بچشان

بین کسی که عاشق شده است و کسی که تنها کسی را دوست دارد تفاوت هایی است. نکات زیر به شما کمک خواهند کرد تا این تفاوت را درک کنید.
1- هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد ولی هنگامی که کسی را می بینید که آن را دوست دارید احساس سرور و خوشحالی می کنید.
2- هنگامی که عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیکن هنگامی که کسی را دوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا( زمستانی زیبا) است.
3- وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولیکن هنگامی که به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد.
4- وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه را در ذهن دارید بیان کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آن را دارید.
5- در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید خجالت می کشید و یسا حتی دست و پای خود را گم می کنید اما در مورد فردی که دوستش دارید راحت تر بوده و توانایی ابراز وجود خواهی داشت.
6- شما نمی توانیدبه چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنی(زل بزنید) اما می توانید در حالی که لبخندی بر لب دارید مدت ها بر چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید.
7- وقتی معشوقه شما گریه می کند شما نیز گریه خواهید کرد اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او می کنید.
8- احساس عاشق بودن درک آن از طریق نگاه (دیدن) است اما درک دوست داشتن از طریق شنوایی (از طریق ابراز علاقه به صورت کلامی) است.
9- شما می تونید رابطه دوستی را پایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا اگر که حتی این کار را بکنید عشق همچنان قطره ای در قلب شما و برای همیشه باقی خواهد ماند.

مطالب بالا اگر چه تا حدود زیادی درست هستند اما به خاطر داشته باشید که مطلق نیستند و اصولا انسان ها و احساسات آنها پیچیده تر از این گونه تحلیل ها هستند.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم


فراموش شده شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

در وسعت این کویر میمیریم من         بی یاورو سر به زیر میمیرم من

ای دوست برای امتحانم امشب        یک بار بگو بمیر میمیرم من 

نمی دانم چه بگویم آنقدر غم و اندوه مرا در بر گرفته که هیچ شب و روزی نمی شناسم.

تنهایی بس است ای روزگار!چرا با من میکنی این کار!؟مگه من با تو چه کردم که اینگونه مرا تنها گذاشتی؟؟؟

چرا؟خدا چرا مرا از این چرا ها نمی رهانی! چرا من؟

ای کاش دل شکسته ای نبود ای کاش غم و اندوهی وجود نداشت ای کاش....و ای کاش این کاش ها نبود!!!

آنقدر تنهایم که کس نمیبیند مرا؟اصلا وجود دارم من؟!!؟ یا که یک روح سرگردانم؟!

چگونه این بغض نفس گیر را رها کنم؟چگونه نگاهم را ببندم و وقتی باز میکنم ببینم که همه چیز جز خواب چیزی نبوده؟ ولی افسوس که همش حقیقتی مطلق دارد؟

                          این منم؟! منی که سرشار از شادی و نشاط بودم و همه در حسرت خوشی من؟ چرا روزگار منو تنها کرد؟چرا دیگر دستی نیست که دستم را بگیرد؟چرا هیچ کس نمی خواهد باور کند من شکسته ام؟ البته یک  توقع بی جا بیش نیست! تا کسی نیست چگونه باید انتظار باور کردن داشته باشد؟!

نمی دانم دگر چه بگویم؟اگه سفره دل وا کنم تا قیامت نوشتارم! امیدوارم هیچ غمی در دل هیچ کس راه پیدا نکند.


پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388

زندگی:

"چون قفسی است" قفسی تنگ" پر از تنهایی" و چه خوب است" لحظه غفلت آن زندانبان"بعد از آن هم "

پرواز


دوشنبه هجدهم خرداد 1388


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند
. .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !


دوشنبه هجدهم خرداد 1388

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم

در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم

در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم


در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم


ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم


شنبه هفدهم اسفند 1387

 توكه از خاطره عشق جدایم كردی
پس چرا باز غریبانه صدایم كردی
تو همانی كه خریدی دل تنهایی مرا
بین تنهایی یك درد رهایم كردی
راه پر پیچ و خم و پر از طوفان بود
تو ولی كفشی از احساس به پایم كردی
همه زندگیم وقف تو عشق تو شد
تو بگو گوشه كاری كه برایم كردی
گر، یه افسانه نبودم ولی مثل یك كتاب
كهنه و خرد شدم بس كه تو تایم كردی

شنبه هفدهم اسفند 1387

                                  تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی با او آهسته می رفتی سراپا محو او بودی

 صدایت کردمو بر من چو بیگانه نگه کردی. شکستی و عهد دیرین را گناه کردی گناه کردی

گناهت را نمی بخشم

چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم

چه عمری را که بیهوده به پای تو  تلف کردم

تو عمرم را تبه کردی گناه کردی گناه کردی

همین بودن وفایی را نمی گفتی همین بودن صفایی را نمی گفتی

تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیاه کردی گناه کردی گناه کردی

                            گناهت را نمی بخشم


چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

نظر شما در مورد این عکس چیه؟


چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387


یکشنبه نوزدهم آبان 1387


» شیوا
» باران
» سارینا
» فاطمه
» سوشا
» سولماز
» فرزانه
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme